او معنی آفتاب را می دانست
اسرار لطیف آب را وی دانست
یا سینه اش از شوق شکفتن پر بود
یا فلسفه شتاب را می دانست
23 سال پیش بود که مهدی پروازکنان شرنگ تلخ نیستی را در کام
خویش به شهد وصال معشوقش بدل ساخت و آل و تبارش را به سوگ
نشاند! بی تردید نام او با کیمیای هنرش در یادها جاوید خواهد بود .
مزار مهدی خازن
آدرس مزار : تبریز - وادی رحمت - بلوک ۱۰ - ردیف ۱۳۳
شماره ۳۴
مهدی خازن
بر بالهای پرستو
پرستویی که از شدت سرما یخ زده بود بر زمین افتاد . دستی به او زد؛ بدنش خشک شده بود؛ عین سنگ! چند برگ پائیزی زرد رنگ به روی بدنش گذاشت . چند قطره آب هم در دهانش ریخت . روزها گذشت... پرستو به هوش آمد و چنین گفت: تو مرا جان بخشیدی! من دوباره روی خورشید را خواهم دید! دوباره در آسمان اوج خواهم گرفت! پرستو رفته بود و او تنها مانده بود در میان بیگانگان .آن روز آمده بود تا با خورشید خداحافظی کند.آخر او را به بند کشیده بودند. دیگر او می بایست در تاریکی زندگی می کرد؛ مثل کورهای عصا بدست که یک عینک ذره بینی درشت هم بر چشمانش زده اند . به روی خورشید خندید . قطره اشکی از گوشه چشمان به گود رفته اش بیرون آمد. در صورتش دوید و سپس بر زمین افتاد و محو شد . دلش نمی خواست از خورشید جدا شود . ناگاه از امتداد آسمان، همان پرستویی که نجاتش داده بود ظاهر گشت . بر پشت او سوار شد . از روی کشتیها گذشتند . ابرها را پشت سر گذاشتند . از سرزمینهای مختلف گذشتند . دیگر به آنجا رسیده بود . به سرزمین خودشان .
تبریز - سال 1362
خازن ، مهدي ، پرواز در آسمان خاطرات ، ۱۳۶۵ ، نسخه خطي ، ص ۲۲
مجید جمشیدی راد - تبریز
مهدی خازن
آذر ماه 1365 . جمعه ساعت 16 بلوار منجم روبروي بيمارستان علوي ؛... مي آيد با قامت رعنا وچشمان شهلا ... عكسش را ديده بودم و ساعتي قبل هم صدايش را شنيدم .ميرسد سر قرار ؛ او نمي شناسد مرا ؛ ميرم جلو : سلام .آقاي خازن ؟؟ .... و چه آغازي شگرف ....
هوا سرد بود و داغ نفسش گرمي بخش هردلي ... پياده براه افتاديم ِ جز از خود ِ سخن از همه بود ؛ از " سلمان "
آن شاعري كه شعر را معني ديگري داد . ايام هجرت " سلمان هراتي " بود ...
از ادبيات جنگ گفت و از مي و معشوق و حافظ ... از شهريار ملك ادب و از دوستان و نادان دوستاني كه
جگر خون كرده بودند ...
دو ساعت براي همه عمرم با " او " بسيار كم بود ... خيلي كم ....
بهمن همان سال " او " رفت وما در بهت و عزائي غريب ... و " جلال " چه خوب سرود :
چون زورقي بشكسته در آغوش دريا مانده ام
چون رهنوردي خسته در دامان صحرا مانده ام
آن ذره سرگشته ام ، كز طالع برگشته ام
عمري به سوز و حسرت مهر دلارا مانده ام
رفتند و ماندم واي من ، واي دل تنهاي من
دردا ، دريغا ، حسرتا ، تنهاي تنها مانده ام
محمل به محفل مي رود ، منزل به منزل مي رود
جان مي رود دل مي رود اي واي من وا مانده ام
هم صحبت پروين و مه ، گريان ، غمين ، بي تكيه گه
با مرغ شب تا صبحگه ديشب هماوا مانده ام
در سوك شمشادي جوان ، در ماتم سروي روان
چون بيد زانو زير سر تا مانده ام ، تا مانده ام
سر در گم و افسرده دل ، در تنگناي آب و گل
در تاب و تب هر روز و شب بس ناشكيبا مانده ام
زآلودگي پاكم كنيد ، خاكم من و خاكم كنيد
كو كاروان ؟ كو ساربان ؟ اي راهيان جا مانده ام
چون شمع ماتم كشته ام ، سيما به خون آغشته ام
بي (خازن) مه روي خود در شام يلدا مانده ام
حاصل چه از شعر و غزل ؟ آغوش بگشا اي اجل
امشب چنان ( گلچين ) تو را غرق تمنا مانده ام
جلال محمدی - گلچین
روحش شاد و قرين رحمت الهي باد
منبع : http://mjrad.blogfa.com/


