X
تبلیغات
پیچک درد - در سوگ مهدی خازن

پیچک درد
در این سکوت من فریادها خفته است - آهنگ هر سازی زیر و بمی دارد


نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 8:29 روز 91/01/21

در سوگ مهدی خازن

حمیدرضا شکارسری - تهران


سوگ


آنکه با لاله آشنایی داشت

از گلستان عشق و عرفان رفت


آنکه از خیل بیقراران بود
زین قفس تا به نزد جانان رفت

در سرم این یقین نمی گنجد
این که آن مرد خطه دل ، مرد

باورش هیچگاه ممکن نیست
در بهاران ، شقایقی پژمرد

شعرش از نام عاشقی پر بود
هر کلامش چه شور و حالی داشت

در بیابان ذهن انسانها
بذر امید زندگی می کاشت

اشک باید که ریخت ، یک دریا
از غم هجر آن گل پرپر

خازن ، آن مرغ باغ عرفان رفت
دل به سوگش نشسته ، تا محشر

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۶۲





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:27 روز 90/11/16

عبدالمجيد نجفي

 

 خازن خزانه ي نور

 

اي كاش به پاي عشق مي پيچيديم

دلجويي آفتاب را مي ديديم

اي كاش براي رفتن ازظلمت شب

سرسبزتراز بهارمي خنديديم

 

بيش از دو دهه از پرواز نابهنگام " مهدي " گذشته است . ودراين ايام چه پاييزها كه پا بردل سوخته ي ما نگذاشته است . به گواه آنچه ازسروده هاي آن زنده ياد باقي مانده چراغي بود پيوند خورده با آفتاب ، جان شيفته ي او كه با دست باد شبانه ي خزان ، آن شعله اگر چه افسرد اما ياد او هرگزدراين غريب آباد - دل ما - هرگز نمرد چرا كه داغ عشق نمي ميرد و يادش رنگ فراموشي نمي گيرد .

مهدي اگر بود ، شاعري اهل درد به سرودن ادامه مي داد . مرام او جاري شدن بود . چرا كه با آبهاي رو به دريا چنان پيوند خورده بود كه مدام موج مي خورد و با خود رودي در دل و سرودي برلب به اوج مي برد . خويشاوند گياهان عالم بود " مهدي " كه پيچك وار برپاي عشق مي پيچيد و چلچله وار از كوچه هاي اين شهر و ديار مي كوچيد . " مهدي " با شعرهاي آتشين خود هر روز مي كوچيد . و ما جا مي مانديم و در خويش مرثيه مي خوانديم . اين گونه بود روزهاي خون و آتش و بمباران كه " سلمان هراتي " آن دلسوخته ي شمالي از شاليزار ، نقبي به ديار يار زد و " مهدي " در سوگ او زيباترين چهارپاره اش را سرود . در آن روزگار غريب ، از " مهدي " تبسم و شور و اميد و زيبايي مي روييد . به گمانم او تا پاسي از شب ياد حضرت يار را همراه با گل مهتاب مي بوييد تا در تمام روز به اتنشار التهاب و حماسه بپردازد . در اين فصل عجيب ، " مهدي " هم نشين زنده يادان دكتر قيصرامين پور و دكتر سيدحسن حسيني است و چه محفل انسي دارند در جوار يار . مهدي از زمين و زمان طبابت مي آموخت . شبها مي سوخت و روزها بهارمي اندوخت تا در سفري شگفت ، زادراه داشته باشد . و اگر امروز مهدي بود ما از فراواني لشكر اندوه نمي هراسيديم و هر چه زخم داشتيم و نداشتيم با او در ميان مي گذاشتيم تا دستهاي آموخته ي او التيام بخش مان باشد تا دل سوخته ي او پزشك مان باشد .

مهدي جان !

اي خازن خزانه نور! من از تو دور نيستم . باش تا صباحي ديگر . آنك تو ومن و صبوحي حضور به روزگاري بهتر .

 

بهمن ۸۷  - تبریز

نسخه خطی - ۱۳۸۷





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 0:10 روز 90/08/08

محمود ملماسی ( آزرم تبریزی )

 

بیاد دوست شاعر و هنرمندم جوان ناکام

 

مهدی خازن

 

 مهدی عزیز      دست تطاول روزگار گل وجود نازنینت را از گلزار ادب ما برچید و پرپر کرد . ای گل پژمرده شده من . اگر چه جای تو در محافل ادبی ما خالیست ، لیکن تا ابد در دل دوستان جای داری . اینک قطرات اشگی که در فراق آن یار از دست رفته ام بر چهره کاغذ چکیده نثار روح پرفتوحت مینمایم :

 

دامن کشان برفت و نظر بر قفا نکرد

آن آهوی رمیده نگاهی به ما نکرد

 

افسرده ساخت خاطر ما در فراق خویش

تیمار قلب خسته هیچ آشنا نکرد

 

بشکست عهد صحبت یاران و دوستان

آن سنگدل ، که تکیه به عهد و وفا نکرد

 

دست قضا یگانه گلی از چمن ربود

دور فلک بدست تطاول چه ها نکرد

 

دردا که روزگار ستمکار و فتنه گر

از بیخ کند سوسن و شرم از خدا نکرد

 

خازن برفت و سینه ما داغدار ساخت

براشگ چشم دلشدگان اعتنا نکرد

 

شد صید پنجه های حوادث غزال ما

صیاد خیره مرغ غزلخوان رها نکرد

 

این رهزن زمان چه گهرها زما ربود

رحمی خزان مرگ به باغ صفا نکرد

 

مهدی ؛ زدوری تو سیه گشت روز من

کس اینچنین جفا به من بی نوا نکرد

 

پوشید جامه سیه آزرم در غمش

هرگز کسی تصور این ماجرا نکرد

 

23 بهمن ماه 1365

 

نسخه خطی





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 0:40 روز 89/06/03

      ابراهیم اقبالی           

               

برفت خازن نیز

 

ز غصـــه گشته نــه تنهـا وجـود مـن لبریز

بــه تــن نمـــوده لبـاس عزای او تبریز

 

هلا که مادر فرزند مرده می گرید

که از سرشک دو صـد دجله سازد و نیریز

 

چگونه مادر تبریز خون دل نخورد

که چرخ بر دل او بس نهــاده داغ عــزیز

 

چه جای کوهکن ای دل که کوه می­نالد

بـه روز فــرقت شیرین ز شیهة شبدیــز

 

بهار از چمن شعر رخت می­بندد

شکســته ســرو چمانــش ز فتنـه پائیز

 

به چشم خصم چنان خارهای زهرآگین 

بـه پیش دوست هماننــد گلبنی گلبــیز

 

هزار داغ کهن داشت بر دل از ایام

بـه رغــم آنکه جوان بود و لاله­ای نوخیز

 

عروج کرد چو یار عزیز ما «صامت»

فرشته گفت که سالش برفت «خازن» نیز

 

منبع : http://egbali.persianblog.ir





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 0:30 روز 88/11/11

  مجید جمشیدی راد - تبریز     

 

مهدی خازن 

 

آذر ماه ۱۳۶۵ . جمعه ساعت ۱۶ بلوار منجم روبروي بيمارستان علوي ؛... مي آيد با قامت رعنا وچشمان شهلا ... عكسش را ديده بودم و ساعتي قبل هم صدايش را شنيدم .ميرسد سر قرار ؛ او نمي شناسد مرا ؛ ميرم جلو : سلام .آقاي خازن ؟؟   .... و چه آغازي شگرف ....  

هوا سرد بود و داغ نفسش گرمي بخش هردلي ... پياده براه افتاديم  ِ جز از خود ِ  سخن از همه بود ؛ از " سلمان "   

آن شاعري كه شعر را معني ديگري داد . ايام هجرت " سلمان هراتي " بود ...

از ادبيات جنگ گفت و از مي و معشوق و حافظ ... از شهريار ملك ادب و از دوستان و نادان دوستاني كه

جگر خون  كرده بودند ...

دو ساعت براي همه عمرم با " او "  بسيار كم بود ... خيلي كم ....

بهمن همان سال  " او "  رفت وما  در بهت و عزائي غريب ...  و " جلال "  چه خوب سرود :

 

چون زورقي بشكسته در آغوش دريا مانده ام

چون رهنوردي خسته در دامان صحرا مانده ام

 

آن ذره سرگشته ام ، كز طالع برگشته ام

عمري به سوز و حسرت مهر دلارا مانده ام

 

رفتند و ماندم واي من ، واي دل تنهاي من

دردا ، دريغا ، حسرتا ، تنهاي تنها مانده ام

 

محمل به محفل مي رود ، منزل به منزل مي رود

جان مي رود دل مي رود اي واي من وا مانده ام

 

هم صحبت پروين و مه ، گريان ، غمين ، بي تكيه گه

با مرغ شب تا صبحگه ديشب هماوا مانده ام

 

در سوك شمشادي جوان ، در ماتم سروي روان

چون بيد زانو زير سر تا مانده ام ، تا مانده ام

 

سر در گم و افسرده دل ، در تنگناي آب و گل

در تاب و تب هر روز و شب بس ناشكيبا مانده ام

 

زآلودگي پاكم كنيد ، خاكم من و خاكم كنيد

كو كاروان ؟ كو ساربان ؟ اي راهيان جا مانده ام

 

چون شمع ماتم كشته ام ، سيما به خون آغشته ام

بي (خازن) مه روي خود در شام يلدا مانده ام

 

حاصل چه از شعر و غزل ؟ آغوش بگشا اي اجل

امشب چنان ( گلچين ) تو را غرق تمنا مانده ام

       جلال محمدی - گلچین

       روحش  شاد و  قرين رحمت الهي باد

     منبع :       http://mjrad.blogfa.com/





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 2:41 روز 88/07/20

در سوگ مهدی خازن 

  محمود عباد - اصفهان    

    

با كدامين طلوع مي آيي

 

 از نژاد قبيله امروز

از تبار طلوع فردا بود

انعكاس سپيدي مهتاب

آبي بيكران دريا بود

 

سينه اش باغي از شكوفائي

حجم يك عشق آسمان پيوند

دل او قبله صداقت بود

چهره اش ، انبساط يك لبخند

 

لحظه اتصال مرگ و حيات

دور، اما هميشه نزديك است

داغ ياران در اين غريب آباد

كوچه اي تا هميشه تاريك است

 

شبنم هر ستاره مي گويد

بايد از برگ آسمان افتاد

عمر ماندن هميشه كوتاه است

دل به رنگ غروب بايد داد

 

آه...غمگين ترين سرودم را

پايبوس غم تو خواهم كرد

سينه را رنگ داغ خواهم زد

بي تو اي آفتاب تنها گرد

 

امشب اما ، نشسته ام غمگين

در افق هاي دور تنهائي

تا كدامين سپيده مي خندي

با كدامين طلوع مي آئي؟

 

 

 

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۶۳





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 13:32 روز 88/03/01

340616201712031.jpg

 

حسرت

 

يالنيز بير دؤنه‌ ساحيلدن كئچميشدير

 

      چوخ زاماندير

 

                 دالغالار،

 

            آياق ايزلرينی اؤپمك اوچون

 

                     هئی گليرلر      هئی گئديرلر...

 

شعر : حميد كارگر     

چئويرن : ابوالفضل خازن





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 14:41 روز 88/02/05

  حسین جعفری 

 

خزانه دارغم غربت  

 

 یکی زود سازد یکی دیرتر

سرانجام برمرگ باشد گذر

راستی که دنیا بی وفاست و راستی که « این عجوزه پیرعروس هزارداماد است » واگرچه مرگ حق است وکسی را از آن گریز و گزیری نیست ، اما مرگ جوان سخت و دردآوراست وصد البته این نیز دارای حکمتی است : « مرگ جوانان درجوانیتان پند داد ، سودمند نبود. » ( مقامات حمیدی ) ودراین اثنا خوش به حال آنانی که این فرمایش حضرت علی (ع) را آویزه گوش دارند :

مافات مضی وماسیاتیک فاین؟  قم فاغتنم الفرصته بین العدمین

( گذشته گذشت و آینده کو؟ برخیز و فرصت را بین دو نیستی ( گذشته و آینده ) غنیمت شمار.)

زمستان هرسال  یادآور درگذشت  جانگداز و دردناک  جوانی از اهل شعروادب  که  فضایل گوناگون را گردآورده بود و آنچه خوبان همه دارند ، او تنها داشت . شاعری دلسوخته ، خوشنویسی هنرمند ، قاری خوش آوای قرآن که در کسب علم و دانش نیز گامهای بلندی برمی داشت .

سخن از مهدی خازن است وهنرهای او و هجرت خونین بال زود هنگامش و این که زمانه غدار چه بازیها کرد تا آن غنچه نوشکفته خوبیها را در چنگال مرگ گرفتار سازد و بار دیگر تبریز را در فراق عزیزی غمبار کند که شهریارشهرسخن به آینده درخشان او امیدوار بود و چه بسا با مرگ او ، تبریز شهریار آینده خود را از دست داد . و البته الله اعلم .

مهدی در۹ فروردین ۱۳۴۴ درمحله شمس تبریزی چشم به جهان گشود . تحصیلات خود را تا پایان دبیرستان با نمرات عالی به اتمام رساند تا این که در سال ۱۳۶۳ در رشته پزشکی دانشگاه تبریز پذیرفته شد . در طول این مدت به فراگیری خطاطی پرداخت واز سوی انجمن خوشنویسان ایران ، مرکز تبریز به کسب مدرک عالی خوشنویسی مفتخر شد .

درقرائت قرآن با صوت خوش مهارت خاصی داشت چنانکه نوار قرآن با صدای آن مرحوم زینت بخش مجلس ختمش بود .

مهدی از سال ۱۳۶۲ فعالیت جدی خود را در شعر و شاعری آغاز کرد و دراین راه موفقیتهای چشمگیری به دست آورد که در بخش دیگراین مقاله بدان پرداخته شده است .

بهمن ماه ۱۳۶۵ تهران شاهد برگزاری کنگره شعرشهید بود که مهدی خازن در آن جلسات دو شعر با نامهای « بشیرصبح » وبا مطلع :

به ذهن سرخ افق آفتاب گل کرده است

  میان خرمن شب صد شهاب گل کرده است

و « آفتاب خون » با مطلع :

ای شاهدان سوخته در التهاب خون

  چون لاله ها کشیده به صورت نقاب خون

قرائت کرد که نوار ویدویی مراسم نشان می دهد که بسیار مورد توجه حاضران واقع شده است .

برگزار کنندگان کنگره بیان می کردند که با اتمام جلسات شعرخوانی ، آخرین روز کنگره ، مراسم بازدید ازبرخی مراکز علمی وفرهنگی ازجمله برنامه های آن چند روز بود . مهدی تصمیم می گیرد که بخاطر امتحانات پایان ترم به تبریز بازگردد . اصرار مسئولان کنگره برای اقامت او وحضور در مراسم آخرین روز ره به جایی نمی برد تا این که برای او بلیط هواپیما تهیه می شود و او راهی تبریز می گردد . هواپیما هنوز به تبریز نرسیده ، خبرمی دهند که در شهر وضعیت قرمز برقراراست . هواپیما مجبور می شود که به تهران بازگردد . مهدی به ترمینال آزادی می رود تا بدین وسیله به تبریز بیاید .

نماینده یکی از روزنامه ها درتبریز همانند مهدی دنبال تهیه بلیط بوده است که با او همدرد و آشنا می شود . تلاش هردو برای یافتن بلیط یا جای خالی سودمند نمی شود تا این که یکی از اتوبوسهای در حال حرکت متوجه می شود که دو تن از افسران نتوانسته اند در وقت مقرر خود را به اتوبوس برسانند و لذا آن دو را سوار می کنند .

مهدی در طول راه با آن مطبوعاتی – که من در اینجا به نام خبرنگار از او یاد خواهم کرد – طرح آشنائی می ریزد و سررشته دوستی و صحبت را به میان می کشد و به او می گوید که چگونه با هواپیما تا نزدیکی های تبریز رفت و بازگشت .

خبرنگار مذکور به خانواده مهدی می گفته است که بعد از صرف شام ، از مهدی خواستم که جایش را با من عوض کند تا سرمای صندلی بغل شیشه اورا اذیت نکند ، اما او نپذیرفت . در چهل کیلومتری زنجان در حوالی ساعت ۱۲ شب ودر محدوده پاسگاه نیک پی حادثه رخ داد . ماشین دیگری از سمتی که مهدی نشسته بود با اتوبوس تصادم کرد و ...

جسد نیمه جان مهدی مدتی برروی آسفالت یخ زده جاده می ماند تا بالاخره اوودیگرمجروحان را به نزدیکترین بیمارستان می رسانند . کادر پزشکی بیمارستان با مشاهده کارت دانشجویی ودر واقع با مشاهده همکار و هم رشته ای خود ، تلاش فراوانی برای نجاتش انجام می دهند که مفید واقع نمی شود .

آری مهدی می میرد وباری دیگر خوبی از جرگه خوبان ، زود هنگام و درعین ناباوری رخت به سرای باقی می کشد .

که دانست کین کودک ارجمند

بدین سال گردد چو سرو بلند

وبه راستی که می توانست پیش بینی کند که این جوان در این مدت کوتاه تا این حد به رمز و رموز شاعری پی برده باشد . افق بلند و دورنمای عظیم شعر او چندان خواننده را مست انتخابهای زیبا و بجای خود می کند که خواننده هیچگونه احساس بی تجربگی و خامی در شعر او نمی کند . سخنانش از چنان محتوای عارفانه ای برخوردار است که خواننده می پندارد با کامل مردی از اهل حق و حقیقت و با عارف سالخورد ه و تجربه دیده ای رودرو است .

تنها کم تجربگی و ناپختگی که درسخن او دیدم ، مطلبی بود که در زندگینامه اش نوشته است :« سبک شعریم قبلا شیوه عراقی بوده است ، ولی مدتی است که در سبک هندی شعر می گویم و سعی می کنم که ازواژه ها وترکیبات و تشبیهات و استعارات نودر شعرم استفاده کنم.» ( مجموعه شعرهوای تازه می خواهم ، ص ۱۸)

آنچه از مطالعه مجموعه شعر او برخواننده روشن می شود این که مرحوم خازن از سبک عراقی به هندی نرسیده است . شاعری که دو سه سال از شعر و شاعری او نمی گذرد نمی تواند و نباید در دو سبک دشوار و ناهمواری چون عراقی و هندی دست به تجربه ادبی بزند . سخن گفتن از سبک ومکتب و شیوه و مرید ومراد برای شاعر جوانی که هنوز اندرخم کوچه شعر و شاعری تنفس می کند و هنوز هفت شهر عشق را پشت سر نگذاشته است ، کاری است که نمی تواند به حال او مثمرثمر واقع شود .

مهدی نیز هنوز به سبکهای ادبی آگاهی کاملی نداشت ، بلکه شعر او روز به روز و لحظه به لحظه در حال اوج گیری بود وبه عوالم جدیدی از لفظ و معنی دست می یافت که ایشان از این تحول و پیشرفت بدین شکل تعبیر کرده است . بخاطر داشته باشیم که محض وجود استعاره و ترکیبات وتشبیهات نو نمی تواند دلیل بر هندی بودن سبک شاعری باشد و مطمئنا اگر زنده می ماند ، با مطالعات عمیق ودریافتهای شخصی به این خطای خود پی می برد .

نگاهی به نحوه شکل گیری ، پیدایش و رواج سبکها ومکتبها روشنگراین نکته است که هریک ازآنها به موجب اقتضای زمان ومکان ومحیط اجتماعی وسیراندیشه وتفکر جمعی ، ضرورتی اجتناب ناپذیرمحسوب می شوند که بی این تحولات و تغییرات امکان ادامه حیات ادبی قوم و ملتی امکان پذیر نیست و ادبیات به آب مانده ای شبیه می شد که کسی را جرات نزدیکی به آن نبود . سبک هندی نیزاگر چه با ظهور خود جای سبک قدرتمندی را که پشتوانه هایی نظیر خاقانی و نظامی و حافظ و سعدی و مولانا داشت ، گرفت ، سبک زمان خود بود وپیچیدن چنین نسخه ای برای شعرامروز دردی از دواهای ادبیات را علاج نمی کند .

اگرچه این سبک درآغاز برای هرخواننده ای جذاب و دلنشین است ، وجود استعارات و تمثیلها ومضمون سازیهای افراطی چنان اورا خسته و منزجر خواهد کرد که پس از چندی از تصمیم خود بازخواهد گشت .

 استاد شفیعی کدکنی که روزی نوع خوب و سالم سبک هندی را عالیترین نوع غزل می دانستند و بازگشت ادبی را « تحول ارتجاعی » می خواندند ، چندی نکشید که فرمودند : « باید اعتراف کنم که امروز به هیچ وجه با این فکر خودم موافقت ندارم که غزل سبک هندی- ونوع خوب و سالم ان- عالیترین نوع غزل باشد . عالیترین نوع غزل همان است که مولوی و سعدی و حافظ گفته اند ولاغیر. وباید اعتراف کنم که « تحول ارتجاعی طرفداران بازگشت » در شرایط تاریخی و اجتماعی عصرآنان تنها راه پالایش زبان فارسی از بی بند و باری های شاعران سبک هندی بویژه در هند قرن دوازدهم بوده است . به دلیل این که همسایگان ما و شریکان دیگرما درهند و افغانستان و ماوراء النهرکه از این « ارتجاع » ادبی پیروی نکردند ، شعرشان و دستاوردهای ادبیشان بهتر از دستاوردهای ما ایرانیان نبود که بدترهم بود . اقبال لاهوری یک استثنا است که برآن قیاس نتوان کرد. » *

مهدی اگر زنده می ماند -  که کاش می ماند – خود پی می برد که او باید نه به تقلید از سبک عراقی و نه به تقلید از سبک هندی شعر بگوید . سبکهایی که روزگارهردو سپری گشته است . مهدی باید به سبک دل خود شعر می گفت و این گونه نیز بود . آنچه او می گفت سبک هندی نیست بلکه روح مواج و ذوق سرشار آن جوان شوریده به ترکیبات زیبایی دست می یافت که خوانندگان را به چند مورد از آنها مهمان می کنیم :

افق خاطر، پیچک درد ، سمند عیش ، حضور عاطفی ماهتاب ، شط سرخ شفق ، گوشواره گل ، ذهن سرخ افق ، بشیر صبح ، بلوغ عصیان ، حوض فلق ، محبس سرد سکوت و ...مهدی شاعر موفقی بود . از برخی ابیات او که در تنگنای مضمون سازیهای شاعرانه ، معنی و محتوا را قربانی شده می یابیم ، بگذریم شعر او زیبا و دلنشین است ، زیرا توانسته است خواسته های روحانی دل خود را در قالب کلمات و الفاظ با مخاطب خود در میان گذارد و به دورازهرگونه غل و غش های معمول در حضوری صمیمی ، پاک و ساده و خالصانه با او ارتباط معنایی برقرار سازد و اگرپذیرش یک شاعر را مقبولیت او در میان مخاطبان بدانیم ، مهدی در این راه موفق و تواناست . بی تردید هر خواننده ای با هر ذوق شعری از سخن او متاثر می شود .

به گمانم زیباترین غزل مهدی همان غزل « هوای تازه می خواهم » است که اداره فرهنگ وارشاد اسلامی تبریز مجموعه ای از اشعار اورا به همین نام تهیه و چاپ کرده است . هرچند که برخی از غزلهای او را از نظر اصول شاعری و استفاده از صور خیال واوج وفرودهای زیبا در ردیفی بالاتر از غزل مذکور قرار دارند ، ولی من این غزل را بخاطر فضای راحت و آرامش ساده و صمیمی موجود در آن ترجیح می دهم . او در این شعر از هوای تازه ای سخن می گوید که نفوذ و وجود چنین فکرو اندیشه ای در ذهن همسن و سالان او منتفی است ، چه رسد به آنکه آن را فریاد کنند . راستی او به کدامین افق می نگریست که چنین او را از دیگران ممتاز کرده است .

در شعر اونشانه ای از تعلقات مادی و دنیوی نمی یابید . روح او در عالمی پرواز می کرد که در خیال تنگ و باریک ما انسانهای خاکی و گرفتار در قفس تن در نمی گنجد . او به دنبال فرصتی بود که این قفس را در هم شکند و به پروازی ابدی دست یازد . او هوای تازه ای می طلبید و شاید - نه ، یقینا – حادثه ۱۷ بهمن ۱۳۶۵ آرزوی او را برآورده ساخت .

 

  به شعر خويشتن گلواژه هاي تازه مي خواهم

دلم افسرده زين ماندن ، هواي تازه مي خواهم

 

در اين ظلمت سراي تنگ و خاموش تن خاكي

نخواهم ننگ پوسيدن ، سراي تازه مي خواهم 

 

دلم بگرفته از آواز شوم جغد تاريكي

ز ساز صبح اينك گلنواي تازه مي خواهم

 

دگر ننگ است ماندن در فضاي بسته تكرار

براي بال بگشودن فضاي تازه مي خواهم

 

دگر غمنامه مجنون سرگردان كهن گشته است

براه وصلت جانان بلاي تازه مي خواهم

 

بزن اينك صلاي رستن و رستن تو اي چاووش

به كوچ از محبس جسمم دراي تازه مي خواهم

 

بيا در كوچه شعرم قدم زن اي بلوغ عشق

كه اندر كوچه شعرم صداي تازه مي خواهم

 

بپاي سر عبوري سرخ دارد رزمجوي عشق

من وامانده هم كوچي به پاي تازه مي خواهم

 

نخواهم ماند در مرداب ماندن بيش از اين خازن!

به شعر خويشتن گلواژه هاي تازه مي خواهم

 ***

 وشاید مهدی در بیت زیر بیان حال خود کرده است :

هنوز غنچه من ! ناشکفته پژمردی

تو درعبوردقایق شتاب را مانی

وبه راستی که او شتاب داشت ، شتاب رفتن ، شتاب رسیدن ، شتاب دیدار و شتاب وصال و جاودانگی .

او معنی آفتاب را می دانست

اسرار لطیف آب را وی دانست

یا سینه اش از شوق شکفتن پر بود

یا فلسفه شتاب را می دانست

 


 

* به نقل از نشریه  آینه پژوهش ، ش ۴۳، فروردین و اردیبهشت ۱۳۷۶ ، ص ۳۲-۳۱ ، مقاله آقای سید محمود راستگو

منبع : روزنامه مهدآزادی ، شنبه ۱۶اسفند ماه ۱۳۷۶ ، سال چهل وهشتم ، شماره ۱۴۸۰ ، ص ۴

 





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:24 روز 87/11/16

 محمود ملماسي (آزرم تبریزی)

 

يادواره اي از شادروان مهدي خازن

 

نخستين بار او را در بخش فرهنگي يكي از ارگان هاي دولتي ديدم . جواني بود با چهره اي گشاده و قيافه اي بغايت معصومانه . در اواسط سال ۱۳۶۱ براي اشتغال به بخش مذكور مراجعه کرد و به خدمت پذيرفته شد . چند روزي دورازهرانس و الفتي به هنرنمایي مشغول شد و روح ديرآشناي من نيز؛ همانند او با هيچيك از حاضران ائتلافي به هم نرسانيده بود . بخصوص كه مدير داخلي اين بخش، مردي خشن و عاري از هر هنر معنوي بود و تنها هنري كه داشت هنرنشناسي و تفرقه اندازي دربين كاركنان بخش بود و بس! نمي دانم چه بارقه اي بود كه مهدي را به سوي من كشاند؟! آمد و سلام كرد و با ادب و خوشروئي كاغذي بر روي ميز من گذاشت و گفت اين شعرها را ديشب گفته ام خواهش مي كنم براي من اصلاح كنيد! من نيز با اين بضاعت مزجاة و قلت ادراك آنچه از دستم برمي آمد انجام دادم . با نهايت شرم حاكي از يك نجابت ذاتي از من تشكر نمود و رفت .

دوستي من و مهدي از اينجا شروع شد و ديري نگذشت كه مهارتي در شعر و لطافتي در بيان به هم رسانيد و چنان لطيف و دلنشين مي سرود كه گفتم : مهدي ، تو نبوغ شعر و خط را يكجا داري . و بر گفته من لبخند مي زد تا اينكه در اواسط سال ۱۳۶۵ بر حسب دعوت استاد محمدحسين علومي تبريزي به همراهي مرحوم خازن و برادر گراميشان بصوب كرج عزيمت و دو قطعه شعر چنان شيوا با ديكلمه فصيح قرائت كرد كه تشويق حاضران و اساتيد انجمن ادبي فرخي يزدي تا چند دقيقه ادامه داشت و درواقع خازن درآن شب افتخار نويني براي تبريز كسب نمود . روانش همواره شاد باد          واز آنجا كه :

هر گل كه بيشتر به چمن مي دهد صفا             گلچين روزگار امانش نمي دهد

دست متطاول و ستمگر ايام اين گل پرطراوت باغ ادب و هنر را از دست دوستدارانش برگرفت . ما در اين مصيبت دلخراش خود را شريك غم و اندوه پدر و مادر و ساير بازماندگان داغدار آن مرحوم مي دانيم .  رحمة اله رحمة واسعه وغفرانا واثقه

 

 تبريز

   

نسخه خطي - ۱۳۶۶

 





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:21 روز 87/11/16

 مهيار كاوه

 

در هواي باراني

 

 

  غروب دوشنبه اي باراني بود كه در چهارراه وليعصراز اتوبوس پياده شدم و مثل هفته هاي قبل به سراغ دكه روزنامه فروشي رفته و جوانان آن هفته را خريدم . بي خبر از همه جا به ايستگاه رفته و روي نيمكت ، منتظر آمدن اتوبوس نشسته مجله را گشودم و طبق عادت مالوف به سراغ صفحه شعر آن رفتم . صفحه ، برخلاف هميشه سياه بود و گرفته ، درست مثل هواي آن غروب باراني . نگاه خيره ام به عكس « مهدي » افتاد ، با كنجكاوي عبارت بالاي آن را خواندم : « مهدي خازن ، شكوفه اي كه زود پژمرد » . نه ، نمي توانست واقعييت داشته باشد ، شايد مهدي شعر جديد و زيبايي فرستاده بود و « خوش عمل » مي خواسته او را بارديگر معرفي كند . بنابراين نگاه مرددم را به پائين عكس لغزاندم . تمام عبارات و واژه ها خبر از مصيبت بزرگي مي دادند . اما مگر مي شد باور كرد ، مهدي تصادف كرده بود و جلال محمدي « گلچين » خبر را به مجله رسانده بود . چقدر درمانده است انسان وقتي خبر وداع دوستي را دير مي شنود و دير باور مي كند . و چقدر ضعيف است كه در اين گونه موارد حتي توان ريختن قطره اشكي هم ندارد .

اتوبوس آمده بود و من سرگشته و حيران سوار شدم . درراه بيشتر از ده بار آنها را خواندم . نه ، اشتباه نمي كردم ، اشتباه چاپي هم نبود . مهدي تصادف كرده بود و اكنون خبر تلخ و داعش را چاپ كرده بودند . باران شديدترشده بود كه ازاتوبوس پياده شدم و به طرف خانه رفتم با تني خسته و درمانده و انبوهي از بهت و ناباوري . تنهاي تنها نشستم و باز شعرهاي اطراف عكس را خواندم . بله ، از مهدي بود و چقدر زيبا و بديع اما افسوس ...

چند هفته اي بود كه منتظر نامه اي از او بودم ، فكر نمي كردم اينقدر بي وفا شده باشد كه حتي با نامه اي هم مرا ننوازد ، با خود هزار فكر و خيال مي كردم ، اما مجله همه چيز را برايم روشن نمود . تصادف در شانزدهم بهمن ماه اتفاق افتاده بود و من اين خبر جانكاه را بعد از چند هفته مي شنيدم و چقدر حقير بودم كه خيال مي كردم بي وفا شده است و نامه نمي نويسد .

باران به شيشه مي كوبيد و من به ياد لحظه هاي آشنا شدن و دوستي با او مي افتادم . در طبقه چهارم ساختمان مركزي دانشگاه علامه طباطبائي بوديم كه « مصطفي عليپور » ما را به همديگر معرفي نمود . چقدر صميمي همديگر را بوسيديم و به صحبت نشستيم . خيلي وقت بود كه با اشعار همديگر آشنائي داشتيم و اغلب موارد شعر هر دوي ما را در كنار هم چاپ مي كردند و اين باعث شده بود علاقه اي ناخودآگاه در ضمير ما بوجود آيد . خيلي صحبت كرديم ، راجع به شعر همديگر ، شعر سايرين ، صفحه شكوفه ها و... . درراه درميني بوس يكريز حرف مي زديم و چقدر از زبان همديگر مي گفتيم . شب را هم در هتل دماوند نشستيم و به شعرخواني گذرانديم . فردا صبح كه قراربود به كنگره شعر دانشجويان برويم ابتدا به مجله جوانان رفتيم و با « عباس خوش عمل » - كسي كه دوستي ما را باعث شده بود – ديدار كرديم ، آنجا هم زياد صحبت كرديم . از هر دري و موضوعي حرف زديم و باز به محل كنگره برگشتيم . بعد از ظهرش را در كنگره بوديم . شب را نيز با ديگر دوستان نشسته بوديم و شعر مي خوانديم ، « همايون عليدوستي » ، « عليرضا قزوه » ، « عبدالجبار كاكائي » ، « محمود عباد » ، « مصطفي عليپور » ، « فضل اله قدسي افغاني » ، « جواد محدثي » ، « م . پاسدار » و... بودند و آن شب چقدر فراموش نشدني بود . چند ساعتي خوابيديم و باز صبح روز بعد به كنگره رفتيم و باز همان جريانات شب قبل . صبح جمعه صبح خداحافظي بود . با همه خداحافظي كردم و همراه مهدي از هتل بيرون آمدم . گفت كه تا بلوار كشاورزمي آيد تا من سوار اتوبوس شوم و بروم . در بلوار با هم خداحافظي كرديم ، چندين بار همديگر را بوسيديم و گريه كرديم ، قول داد كه به زودي نامه مي نويسد و هر وقت تهران آمد سري به من مي زند . سوار اتوبوس شدم و در حاليكه عقب سر نگران بودم از او دور شدم . بعد از آن هراز گا هي نامه اي از او دريافت مي كردم با كوله باري از سلام و احوالپرسي و خاطره و شعر جديد و... . بارآخر جواب نامه ام را نداده بود و من نگران بودم تا اينكه خبر وحشتناك را خواندم ... .

  باران همچنان مي باريد و بيرون تاريك و غم انگيز بود و من تنها و درمانده گوشه اطاق نشسته بودم و به مهدي و وداع تلخ او مي انديشيدم . شعرهايش را با خود زمزمه مي كردم و به سختي توانستم گريه كنم ، اما گريه هم در اينگونه موارد چاره ساز نيست . مهدي چقدر زيبا سروده بود كه :

در چشم خيس من ، غم عالمي دارد              چشم تري دارد ، هركو غمي دارد...

به گفته خودش زباني نو پيدا كرده بود و بيشترازپيش كارمي كرد وآثارش بخوبي گواه اين ادعا بودند . مي گفت اگر به مجله زياد شعر مي فرستم بدين علت است كه مي ترسم در آينده نتوانم بفرستم و چه راست مي گفت . مي گفت بار ديگر كه به تهران آمدم باز پيش خوش عمل مي رويم و صحبت مي كنيم اما ... .

وصبح فردا من بدون مهدي به پيش خوش عمل رفتم . تعجب كرد از اينكه در اين مدت من خبررا نشنيده بودم . قانعم كرد كه مرگ قانون طبيعت است و بايد آن را پذيرفت . باورم نمود كه خدا گلچين است و خوبها را زودتر فرا مي خواند . دلداريم داد كه غيرازسوختن و ساختن در فراق دوست كار ديگري از دست برنمي آيد . همانطور كه با داغ سلمان سوختيم بايد به سوك مهدي هم بنشينيم و همينطور... . تا اينكه ما هم روزي به آنها بپيونديم . اما من چقدر حقيرم كه مانده ام و مرثيه گوي دوستان شده ام .

چند روز بعد نامه اي كه منتظرش نبودم وصول شد . اما از مهدي نبود بلكه از برادر داغدارش « ابوالفضل » بود . نامه را با عبارت « شاعران نمي ميرند » آغاز كرده بود و چه زيبا . تمام واقعيت تلخ را همراه با جزئياتش برايم نوشته بود . بالاخره باوركردم كه مهدي رفته است و كاري نمي شود كرد .

مهدي رفته است ، اما نمرده و نخواهد مرد . او غمگنانه ترين و جاودانه ترين سروده ها را از خود به يادگار گذاشت و بعد از چند صباحي نغمه خواني ، چشمان سرشار از نجابتش را به سوي دنيا و اهل آن بست وبه سوي دياررفت كه جاي قرار من و توست .

واينك يكسال تمام ازوداع او مي گذرد ومن – يكي ازانبوه ماندگان – اين سطوررا قلمي مي كنم تا درنهايت عجزوناتواني جزئي از كل و نقطه اي از يك خط را شرح دهم .

واپسين كلامي كه در مورد مهدي مي توانم بر زبان برانم چيزي نيست جز مرثيه اي كوچك يادگار آن غروب شوم باراني :

  در هواي باراني

گرفته ام چو هواي غروب باران خيز              دو چشم منتظرم گشته اند باران ريز

منم كه مانده ام و سينه اي پر از اندوه              وشانه اي كه شده خم به زير بار كوه

منم كه درلب خشكم شرار آه و غم است           منم كه قلب نحيفم زحجم سينه كم است

به سوك تلخ تو مي گريم اي شكوه بهار            تواي به توسن چالاك عمر گشته سوار

چه زود رفتي و با خود دل مرا بردي !            بسان لاله شكفتي و زود پژمردي

دل غريب مرا اي عزيز بشكستي                   دمي كه بي من و تنها به بحر پيوستي

بگو كه بعد تومن با كه درد دل گويم ؟             كنون كه بي كس و تنها زدرد مي مويم

بگو چه جز تو كسي هست تكيه گاه من؟!         كسي كه حرف مرا خواند از نگاه من ؟!

بگو چگونه بسازم به سوز هجرانت ؟              بگو چگونه بنالم به روز هجرانت ؟

دريغ رفتي و جاي تو در برم خالي است           بغير غصه و غم در فضاي سينه نيست

به سوك تلخ تومن همچو ابرگرييدم                  بسان لاله به صحراي درد روئيدم .

    

والسلام – تهران – دي ماه ۱۳۶۶

 

نسخه خطی - ۱۳۶۶





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 0:23 روز 87/10/28

در سوگ مهدی خازن 

محمد حسين محمدي ( سهيل ) – تهران

 

قصه خاك

 

خورشيد شكست و من شكستم

چشمي به ره تو بازبستم

بازآ كه در اين سكوت و اندوه

بگريست به گريه هاي من كوه

تا چند توان زبان نهفتن

با پنجره ها ز خود نگفتن

من ماندم و سايه هاي كابوس

افسوس زيار رفته افسوس

فرياد كنم زجان ناشاد

فرياد كه نشنوي تو فرياد ۱

برخيز و زخاك قصه سركن

با يك غزلم زخود بدر كن

بازا كه دلي شكسته دارم

چشمي به ره تو بسته دارم

من هستم و گريه و شب و ماه

اي شب ! شب من ، مباش كوتاه

هذيان شبم هنوز باقي است

دستم پر گريه اقاقيست

خواهم كه در اين سكوت و باران

آهسته به خلوت خيابان

بيهوده بگريم و بنالم

ديوانه ام و خوشا به حالم

        * * *

هركس به بهانه اي غمين است

فرياد كه روزگار اين است

محتاج به گريه ام ، خدايا

شوري است در اين ترانه ما را

تن تن تننا ، تو گريه سر كن

لاحول ولا ، تو هم اثر كن

با قصه خاك آشنا باش

اي گل ! گل من ، به ياد ما باش

       * * *

هذيان دل است اينكه گفتم

باقي  همه را به دل نهفتم

من هستم و اشك و ناله و شب

دل بي تو به غم نشسته امشب

اي سبز مزار بي تو هر بار

در زمزمه ها : خدا نگهدار

 

 

 ۱- اين بيت از امير خسرو دهلوي است .

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۶۴





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 2:49 روز 87/10/20

در سوگ مهدی خازن 

جلال محمدي (گلچين) - تبريز

 

کو كاروان ؟ كو ساربان ؟ اي راهيان

 

 

چون زورقي بشكسته در آغوش دريا مانده ام

چون رهنوردي خسته در دامان صحرا مانده ام

 

آن ذره سرگشته ام ، كز طالع برگشته ام

عمري به سوز و حسرت مهر دلارا مانده ام

 

رفتند و ماندم واي من ، واي دل تنهاي من

دردا ، دريغا ، حسرتا ، تنهاي تنها مانده ام

 

محمل به محفل مي رود ، منزل به منزل مي رود

جان مي رود دل مي رود اي واي من وا مانده ام

 

هم صحبت پروين و مه ، گريان ، غمين ، بي تكيه گه

با مرغ شب تا صبحگه ديشب هماوا مانده ام

 

در سوك شمشادي جوان ، در ماتم سروي روان

چون بيد زانو زير سر تا مانده ام ، تا مانده ام

 

سر در گم و افسرده دل ، در تنگناي آب و گل

در تاب و تب هر روز و شب بس ناشكيبا مانده ام

 

زآلودگي پاكم كنيد ، خاكم من و خاكم كنيد

كو كاروان ؟ كو ساربان ؟ اي راهيان جا مانده ام

 

چون شمع ماتم كشته ام ، سيما به خون آغشته ام

بي (خازن) مه روي خود در شام يلدا مانده ام

 

حاصل چه از شعر و غزل ؟ آغوش بگشا اي اجل

امشب چنان ( گلچين ) تو را غرق تمنا مانده ام

 

 

 

محمدي ، جلال ، روزنامه اطلاعات ، چهارشنبه ، اسفند ۱۳۶۵ ، ص ۷





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 2:48 روز 87/10/20

در سوگ مهدی خازن

عباس باقري

 

نوحه

 

براي من كه تمام فصول در راهم

                            زيارت گل خودروي دشت

                                                  -         يعني راه

چراغ زمزمه اي در رواق سبز خيال

                                حضور عافيتي

                                         در بلوغ تنهائي

هنوز در خم اين كوره راه بي برگشت

                            نشان تيره اين گلبر تماشا را

كبوتري

        به كتاب سپيده دم ننوشت

                                     كه از كرانه ي شب

بوي زخم جاري شد

                               بهار

نوحه

          غروب بود

                     كه از نهر گريه برگشتم

 

 

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۶۶





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 1:49 روز 87/10/20

ماده تاریخ

 

به نوبهار زندگي چو رفت خازن جوان

از اين سراي پرفسون به سوي گلشن بهشت

شكسته كلك من كه خون زديده ريخت در غمش

" برفت خازن از جهان " به سال مرگ او نوشت

 

جمشید علیزاده - تبریز

۱۴۰۷ ه.ق

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۶۷